راه حل ساده

در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ،

يك  مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد:

شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد .

او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خريد  يك بسته صابون  

متوجه شده بود كه  آن قوطي خالي است  .

بلافاصله  با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد  كارخانه  اين مشكل 

 بررسي ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و

قسمت فني  و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از

تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد  .  

مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين

ارائه دادند :

پايش ( مونيتورينگ )  خط بسته بندي با اشعه ايكس

بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه

مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزولوشن

بالا نصب شده  و خط مذبور تجهيز گرديد  .

سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها

به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري

نمايند.  

نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ، 

مشكلي مشابه  نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش

آمده بود اما آنجا  يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به

شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :  

تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط  بسته بندي تا قوطی خالی

را باد ببرد !!!

  


هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و

خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار

زیادی جرات نیاز است.

آلبرت انشتین

حکایت بسیار زیبای تله موش

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا
 
ببیند این همه سروصدا برای چیست .
 
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود
 
و بسته ای با خود آورده بود و زنش با
 
خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود

موش لب هایش را لیسید و با خود
 
گفت :  کاش یک غذای حسابی باشد
 
اما همین که بسته را باز کردند ، از
 
ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون
 
صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا
 
این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد
 
او به هرکسی که می رسید ، می گفت :
 
توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب
 
مزرعه یک تله موش خریده است

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را
 
تکان داد و گفت : آقای موش ، برایت
 
متأسفم . از این به بعد خیلی باید
 
مواظب خودت باشی ، به هر حال من
 
کاری به تله موش ندارم ، تله موش
 
هم ربطی به من ندارد .

میش وقتی خبر تله موش را شنید ،
 
صدای بلند سرداد و گفت : آقای
 
موش من فقط می توانم دعایت کنم
 
که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب
 
می دانی که تله موش به من ربطی
 
ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت
 
و پناه تو خواهد بود .

موش که از حیوانات مزرعه انتظار
 
همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت .
 
اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان
 
داد و گفت :  من که تا حالا ندیده ام
 
یک گاوی توی تله موش بیفتد.! او
 
این را گفت و زیر لب خنده ای کرد
 
ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به
 
سوراخ خودش برگشت و در این فکر
 
بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ،
 
چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای
 
شدید به هم خوردن چیزی در خانه
 
پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد
 
و به سوی انباری رفت تا موش را که
 
در تله افتاده بود ، ببیند .

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در
 
تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ،
 
بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش
 
در تله گیر کرده بود . همین که زن به
 
تله موش نزدیک شد ، مار پایش را
 
نیش زد و صدای جیغ و فریادش به
 
هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن
 
صدای جیغ از خواب پرید و به طرف
 
صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال
 
دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد
 
از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما
 
روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت

زن همسایه که به عیادت بیمار آمده
بود ،
 
 گفت : برای تقویت بیمار و قطع
 
شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ
 
مرغ نیست

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی
 
دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت
 
و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ
 
در خانه پیچید

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع
 
نشد. بستگان او شب و روز به خانه
 
آنها رفت و آمد می کردند تا جویای
 
سلامتی او شوند. برای همین مرد
 
مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم
 
قربانی کند تا باگوشت آن برای
 
میهمانان عزیزش غذا بپزد

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار
 
هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز
 
صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ،
 
از دنیا رفت و خبر مردن او
 
خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی
 
در مراسم خاک سپاری او شرکت
 
کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور
 
شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای
 
مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک
 
تدارک ببیند

حالا، موش به تنهایی در مزرعه می
گردید
 
و به حیوانان زبان بسته ای فکر
 
میکرد که کاری به کار تله موش
 
نداشتند

 
نتیجه ی اخلاقی 
 
 اگر شنیدی
 
 مشکلی برای کسی پیش آمده است
 
 و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر
 
 فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

شیطان...............

شیطان


اندازه یک حبّه قند است


گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما


حل می شود آرام آرام


بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم


و روحمان سر می کشد آن را


آن چای شیرین را


شیطان زهرآگین ِدیرین را


آن وقت او


خون می شود در خانه تن


می چرخد و می گردد و می ماند آنجا


او می شود

 

 من

 

یادم باشد...........

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ، نگاهی نکنم که دل

کسی بلرزد ، خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است،وتنها دل ما دل نیست.

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب ، دو رنگی را با

کمتر از صداقت ندهم.

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم ، و برای

سیاهی ها نور بپاشم.

یادم باشد از چشمه درسِ خروش بگیرم ، و از آسمان

درسِ پـاک زیستن.

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند.

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ...

نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان.

یادم باشد زندگی را دوست دارم.

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان

بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به

مفهوم بودن پی ببرم.

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی

که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد.

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم.

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل

خودش باز می شود.

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم.

یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت.

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم.

یادم باشد زمان بهترین استاد است.

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با

مشت برفرقم نکوبم.

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود.

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود.

یادم باشد قلب کسی را نشکنم.

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد.

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم.

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد.

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست.

یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان

و دلسوز باشند.

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات.

 

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم.

برای ساختن چرخ

برای ساختن چرخ، محورها را به هم وصل  مي كنيم

 

ولي اين فضاي تهي ميان چرخ است

 

كه باعث چرخش آن مي شود.

 

از گل كوزه اي مي سازيم،

 

اين خالي ِ درون كوزه است

 

كه آب را در خود جاي مي دهد.

 

از چوب خانه اي بنا مي كنيم،

 

اين فضاي خالي درون خانه است

 

كه براي زندگي سودمند است.

 

 

 

مشغول هستي ايم

 

در حالي كه اين نيستي است كه به كار مي آيد.

لائو تزو