همه را به خاطر همه چيز بـبـخـشـيـد

هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده‌روى کنيد و به هنگام راه رفتن،

لبخند بزنيد. اين بهترين داروى ضدافسردگى است.

هر روز حداقل 10 دقيقه در يک مکان کاملا ساکت و بى‌سر و صدا

بنشينيد.

هر روز صبح که از خواب بلند مى‌شويد، جمله زير را تکميل کنيد:

«هدف امروز من .............. است.»

با اين سه «الف» زندگى کنيد: انرژى، اشتياق، احساس يگانگى

نسبت به سال قبل کتاب‌هاى بيشترى بخوانيد و بازى‌هاى بيشترى بکنيد.

سعى کنيد هر روز بر روى لب حداقل سه نفر لبخند بياوريد.

ريخت و پاش و آشفتگى را از خانه، ماشين و ميز کارتان دور سازيد.

انرژى خود را صرف شايعات، موضوعات گذشته، افکار منفى يا

چيزهايى که از کنترل شما خارج است نکنيد. در عوض، انرژى

خود را مصروف جنبه‌هاى مثبت «زمان حاضر» سازيد.

بدانيد که زندگى مانند مدرسه است و شما براى يادگيرى به اينجا آمده‌ايد.

مسائل، جزئى از برنامه درسى است که ظاهر مى‌شوند و از بين

مى‌روند، درست مثل مسائل کلاس رياضى، اما درس‌هايى که از

 آن‌ها ياد مى‌گيريد براى هميشه پا برجا مى‌ماند.

خودتان را زياد جدّى نگيريد. هيچکس ديگر هم اين کار را نمى‌کند.

لزومى ندارد که در هر بحثى برنده شويد، اختلاف نظرها را بپذيريد.

با گذشته خود صلح کنيد تا «حال»تان خراب نشود.

زندگى خودتان را با ديگران مقايسه نکنيد.

هيچکس مسوول شادى و رضايت شما نيست به‌جز خودتان.

همه را به خاطر همه چيز ببخشيد.

آنچه ديگران درباره شما فکر مى‌کنند به شما مربوط نيست.

هر وضعيتى، چه خوب و چه بد، تغيير خواهد کرد.

به هنگام بيمارى، کارتان از شما مراقبت نمى‌کند، دوستانتان از شما

مراقبت مى‌کنند. تماس خود را با آن‌ها حفظ کنيد.

بهترين اتفاق براى شما هنوز روى نداده است.

هر شب قبل از رفتن به رختخواب، جمله زير را تکميل کنيد.

«من امروز به خاطر ............ خوشحال و سپاسگزارم.»

قوانین ورود به دنیا و صاحب یک بدن شدن

در آستانه ی ورود به دنیا صاحب یک جسم می‌شوید. ممکن است از آن خوشتان بیاید و

یا اصلا خوشتان نیاید. این بدن تا آخرین روز اقامت در اين دنیا متعلق به شماست.

می‌توانید از توانایی‌های مختلف آن بهره ببرید یا بدون استفاده از آن سالهای اقامت

خود را در دنیا، بی‌مصرف بگذرانید.

ثبت‌ نام در مدرسه ی شبانه‌روزی زندگی

این مدرسه در طول زندگی درس‌های فراوانی را به شما می‌آموزد. این فرصت برای شما

فراهم می‌شود تا هر روز در این مکان آموزشی، درس جدیدی را یاد بگیرید. ممکن است

به نظرتان برسد درس‌های ارائه شده غیرعاقلانه، سخت و دشوار و یا حتي به درد نخور

است اما فایده‌ یادگیری آنها را بعد متوجه خواهید شد.

شکست پلي براي پیروزی است

رشد کردن، از آزمون و خطا تشکیل می‌شود. تجربیاتی که پس از یک شکست حاصل

می‌شوند به اندازه ی شادی‌های پس از موفقیت، در رشد و بالندگی شما موثر هستند.

تکرار مرتب درس تا یادگیری کامل

درس‌هایی که باید بیاموزید در قالب‌های مختلف تا زمان یادگیری کامل به شما ارائه می‌شوند.

وقتی درسی را فرا گرفتید به کلاس بالاتر می‌روید و درس دیگری آغاز می‌شود.

یادگیری پایان‌پذیر نیست

هیچ قسمتی در زندگی وجود ندارد که در آن نکته‌ای برای یادگیری وجود نداشته باشد. تا

زمان نفس کشیدن درس‌هایی برای یادگیری هست.

دیگران آیینه ی شما هستند

اگر چیزی در وجود کسی هست که باعث نفرت یا دوست داشتن شما می‌شود، به خودتان

مراجعه کنید. چون دیگران منعکس کننده ی رفتار و برداشت شما هستند.

توانایی استفاده از امکانات مختلف

تمام تجهیزات و توانایی‌های لازم در وجود اشخاص تعبیه شده و نحوه ی استفاده از آن‌ها

در دست خودشان است. شما می‌توانید از موهبت‌های الهی بهره‌ بگیرید یا آن‌ها را بدون

استفاده به حال خود رها کنید. انتخاب با شماست.

تمام پاسخ‌ها درون خودتان نهفته است

هنگامی که خداوند مشغول خلق دنیا بود، سوالی را برای فرشتگان مقرب طرح کرد. خداوند

از آن‌ها پرسید بهترین جا برای مخفی کردن راز زندگی کجاست؟


یکی از آن‌ها گفت: دفن در دل خاک تیره . دیگری گفت: پنهان کردن در قعر دریاها و

اقیانوس‌ها. و فرشته ی دیگر گفت: آن را در کوه‌ها قرار بدهید. خداوند در جواب گفت: اگر

راز زندگی در این مکان‌ها پنهان شود فقط عده ی کمی می‌توانند راز زندگی را کشف کنند

 این راز باید در دسترس همه مخلوقات من باشد. پس لازم است این راز، در قلب

تک‌تک انسان‌ها نهفته باشد. از آن روز تا به الان راز زندگی در قلب انسان‌هاست اما

همه در جاهای دیگر به دنبال آن می‌گردند. تمام پاسخ‌ها در وجود خود انسان‌ها نهفته است.

فقط باید به اعماق دل و روح خود نگاهی بیندازید. به نجوای دل و روح خود گوش فرا

دهید و به ندای قلب خود اعتماد کنید.

نکاتی که باید همیشه در ذهن داشته باشید

اگر بر حسب اتفاق زندگی را شکستید آن را تعمیر کنید.

اگر آن را امانت گرفتید به صاحب اصلی آن برگردانید.

اگر آن را با ارزش می‌دانید از آن محافظت کنید.

اگر آن را آشفته و نامرتب کردید، دوباره به حالت منظم برگردانید.

اگر نمی‌دانید چگونه از آن استفاده کنید به دفترچه‌های راهنما یعنی کتاب‌های مختلف و

انسان‌های با تجربه مراجعه کنید.

اگر در آن چیزی و یا نکته‌ای هست که ربطی به شما ندارد و مربوط به انسان دیگر

 است در آن دخالت نکنید.

اگر انجام کاری یا به زبان آوردن حرفی، زندگی دیگری را خراب می‌کند، سکوت اختیار کنید.

 

براستی زندگی چیست ؟!

زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.

زندگی یک معادله است موازنه کن.

زندگی یک معما است آن را حل کن.

زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.

زندگی یک مبارزه است قبول کن.

زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.

زندگی یک سوال است آن را جواب بده.

زندگی یک موفقیت است لذت ببر.

زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.

زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.

زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.

زندگی درد است آن را تحمل کن.

زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .

زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.

زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.

زندگی پرواز است به سوی پیشرفت و روشنایی.

زندگی جوانه زدن است به امید درختی تناور و پر از میوه.

زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است.

زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.

زندگی مانند پلی است برای نزدیک شدن به خدا.

زندگی به کوه بلندی می ماند آن را فتح کن.

زندگی برای هر انسانی آینه اخوت می باشد.

زندگی شاخه گل است آن را پرپر نکنید.

زندگی را اگر با خدا در نظر بگیری همیشه با عزت و سربلندی همراه خواهد بود.

زندگی زیبایی و لذت بردن از نعمت های الهی است.

زندگی یعنی کمک کردن و یاری دیگران در سخت ترین شرایط که برای آنان پیش می آید.

زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای

آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد.

زندگی روشن ترین تفسیر خداست.

زندگی گاهواره ای است که لالایی عشق را می سراید.

زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.

زندگی عینی ترین، ملموس ترین و واقعی ترین جلوه حیات است.

زندگی غزلی است که مطلعش تجربه است.

زندگی نهالی است که با صبر بار می دهد.

زندگی اندوخته ای است که زندگان قدرش نشناسند.

زندگی همان است که می اندیشی.

زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.

زندگی دایره ای است که به شعاع همت فرد رسم شده است.

زندگی سالی است که هزار فصل دارد.

زندگی عملی است که به توان بی نهایت تجربه می شود.

زندگی عمارتی است که سازنده اش سخت کوشانند.

زندگی بهشتی است که تو سازنده ی آنی.

زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.

زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.

زندگی ماحصل تلاش امروز است.

زندگی فرمانروایی بر سرنوشت است.

زندگی کاشت صداقت، و برداشت موفقیت است.

زندگی لیموناد است، شیرینش را انتخاب کن.

زندگی همین ساعات شیرینی است که سریع می گذرند.

زندگی بالندگی است، پس درنگ مکن.

زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد.

زندگی تمرین صبوری است.

زندگی زیباترین شاهکار حق در عرصه خلقت است.

زندگی کاشتن ثانیه هاست پس بهترین ثانیه ها را بکار.

زندگی قدر و قیمت توست، غنیمتش شمار.

زندگی عرصه کارزار است، مردانه در آن قدم بگذار.

زندگی یک تعالی به قدر همت است.

زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است.

زندگی الهام است برای آنان که جهت زیستن برانگیخته شده اند.

زندگی بازاری است که متاعش عمر آدمی است.

زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز.

زندگی شهد گلی است که زنبور زمانه آن را می مکد.

زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم.

زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن.

زندگی تكثیر ثروتی است كه نامش محبت است.


و چه زیبا :

مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم

مژه بر هم زدنی خاموش است ...

و در آخر:

 

زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است

چون

هدیه ای از جانب پروردگار است ...

زندگی خداست

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و

بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و

اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه

و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.

اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟
!


اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!


اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟
!


اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟
!


اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟
!


اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟
!


اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟
!


اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟
!


اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟
!


اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟
!


اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟
!


اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟
!


اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟
!


اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟
!


اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟
!


اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟
!


اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟
!


اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟
!


اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟
!


اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟
!


اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟
!


اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟
!


اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟
!


اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟
!


اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟
!


اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟
!


اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟
!


اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟
!


اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟
!


اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟
!


اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟
!


اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟
!


اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟
!


اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟
!


اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟
!


اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟
!


اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟
!


اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟
!


اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟
!


اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟
!


اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟
!


اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟
!


اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟
!


اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟
!


اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟
!


اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟
!


اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟
!


اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟
!


اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟
!

آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و

ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و

مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و

جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی

زندگی است.

هفت راز جهانى افراد خوش شانس

همگي ما افرادي را ديده‌ايم كه هميشه خوش‌شانس هستند. اين افراد كساني هستند كه همواره

موانع را ‌از پيش‌پا برداشته و بسيار كمتر از ديگران نااميد مي‌شوند و به نظر مي‌رسد كه

موفقيت، راحت‌تر به سمت ‌آنها مي‌آيد. گويي موقعيت‌هاي خوب مرتبا به آنها روي مي‌آورد البته

آنها سخت كار مي‌كنند، اما اين توضيح ‌كاملي در مقابل رفتار روزگار با آنها نيست، چراكه خيلي

از مواقع به نظر مي‌رسد كه لياقت و شايستگي يك ‌سري افراد ديگر از آنها بيشتر است.

شايد برخي تصور كنند كه اين افراد از بدو تولد به اصطلاح "پيشاني‌نوشتشان" خوب بوده، اما ‌

خوشحال باشيد چراكه چنين چيزي صحت ندارد و سرنوشت كسي از بدو تولد رقم نمي‌خورد بلكه ‌

افراد خوش‌اقبال تنها 7 راز ساده دارند كه شما هم مي‌توانيد آنها را در زندگي خود به كار ببنديد

و شانس و ‌اقبال را در زندگي تجربه كنيد.

راز اول: افراد خوش‌اقبال به شانس اعتقادي ندارند! اخيرا محققي با 10 تاجر موفق به منظور

تاليف ‌كتابي در خصوص "نقش شانس در موفقيت" مصاحبه كرد. تقريبا هيچ يك از آنها به

شانس اعتقادي ‌نداشتند، بلكه تنها راجع به جرياني از اتفاقات غيرمنتظره صحبت مي‌كردند كه به

صورت روزمره در زندگي آنها ‌رخ مي‌دهد. به نظر مي‌رسيد كه آنها دوست نداشتند از كلمه

"شانس" استفاده كنند چراكه در اين صورت ‌راهي براي كنترل آن وجود ندارد، اما آنها ياد

گرفته‌اند كه كنترل اين جريان غيرمنتظره ممكن است. مهم ‌نيست كه اين جريان را چه مي‌ناميد

بلكه مهم اين است كه اين جريان براي شما هم رخ دهد.

‌‌
راز دوم: اتفاقات بد براي آنها هم رخ مي‌دهد. چند راه براي خوش‌شانس بودن وجود دارد.

مفيدترين و ‌معمول‌ترين راه، يافتن فرصت در درون مشكلات است. هميشه در دل مشكلات،

معجزه‌اي وجود ‌دارد. همه شانس‌هاي ‌بزرگ در حل مشكلات بزرگ نهفته هستند. به نظر

مي‌رسد كه تشخيص مشكلات و نيازهاي اساسي و ‌تبديل آنها به يك فرصت بهترين تعريف براي

شانس باشد.

راز سوم: بيشتر افراد به خاطر ترس از شكست، كار را رها مي‌كنند. اگر ندانيد كه درصد موفق ‌

شدنتان چقدر است تا چه حد حاضر به شروع يك كار و ادامه آن هستيد؟ خيلي از مواقع رخ

مي‌دهد كه ‌برخي چيزهايي كه ما از آنها به عنوان شكست ياد مي‌كنيم در واقع زود رها كردن آن

كار بوده است. قبل از ‌اينكه واقعا شكست بخوريم در اكثر مواقع ما به قدر كافي تلاش نمي‌كنيم و

هرگز در كل زندگي‌مان ‌شكست واقعي را متحمل نمي‌شويم، فقط كار را زود رها مي‌كنيم و به

تلاش خود ادامه نمي‌دهيم. آيا با ادامه تلاش و نترسيدن از شكست احتمالي، ‌امكان موفقيت

بيشتر نمي‌شد؟ مطمئن باشيد كه با اين طرز تفكر، زندگي‌تان شروع به تغيير مي‌كند و درصد ‌

موفقيت‌تان بالا مي‌رود و بالطبع شانس‌تان بيشتر مي‌شود.‌

راز چهارم: شرط‌بندي روي بازنده‌ها، شما را بازنده مي‌كند. افراد خوش‌شانس دوردست‌ها را

ديده و ‌شرط‌بندي مي‌كنند؛ اما يك شرط‌بندي حساب شده! اين افراد، محكم و سرسخت هستند اما

مي‌دانند كه ‌چگونه بايد موقعيت‌ها را تشخيص داده و طبقه‌بندي كنند. چه چيزي يك موقعيت خوب

را مي‌سازد؟ اول بايد ببينيد كه كارتان باعث يك مشكل شايع و گسترده مي‌شود؟ ‌دوم اينكه آيا

افرادي كه آن مشكل را دارند حاضرند پول كافي براي حل مشكل‌ خود‌ بپردازند؟ ‌سوم اينكه آيا

ارتباط با افرادي كه آن مشكل خاص را دارند راحت است؟ ‌چهارم اينكه آيا راه‌حل مورد نظر واقعا

مفيد است؟ اگر نتوانستيد به تمامي اين سوال‌ها پاسخ دهيد بايد ‌بدانيد كه خواهيد باخت و شانس

به شما روي نخواهد آورد‌.

راز پنجم: بهترين موقعيت‌ها و شانس‌ها از طريق ديگران به شخص روي مي‌آورند. شانس

خوب ‌تقريبا هرگز در تنهايي به سراغ ما نمي‌آيد. مطمئنا تعداد زيادي از مردم مقدار قابل‌توجهي

پول را در خيابان يا ‌در باغچه حياط‌شان پيدا نمي‌كنند يا در قرعه‌كشي‌ها برنده نمي‌شوند. در

عوض، شانس اغلب در قالب ‌فرصت به افراد روي مي‌آورد. اغلب يك ايده مناسب كه منجر به

يك شانس خوب مي‌شود، به خاطر ناراضي ‌بودن ديگران از شرايط، در ذهن شما شكل مي‌گيرد.‌

راز ششم: شانس خوب به سراغ كساني مي‌رود كه آمادگي لازم را دارند. فرض كنيد كه شما به ‌

عنوان يك بازيگر آماتور در يك تئاتر محلي مشغول به نقش آفريني هستيد. يك توليد‌كننده بزرگ

سينما بر ‌حسب يك اتفاق تصميم مي‌گيرد كه به ديدن نمايش شما بيايد و بعد چيز خاصي را در

بازي شما كشف ‌مي‌كند كه منجر به قرار ملاقات با شما و سپس پيشنهاد يك تست سينمايي

مي‌شود. آيا شما براي يك ‌چنين موقعيتي آماده شده، تحصيل‌كرده يا مهارت خاصي را آموخته

بوديد؟ نه؛ شما تنها مسيري را آغاز كرده ‌بوديد. اگر شما كاري را آغاز كنيد احتمال اينكه آن را

خوب انجام دهيد وجود دارد. در واقع شما يك گام به ‌سمت روياهايتان برداشته‌ايد. اما اگر اين

كار را آغاز نمي‌كرديد، خوب موقعيت‌هاي بعدي هم مسلما برايتان ‌رخ نمي‌داد.‌

راز هفتم: شما هم مي‌‌توانيد چيزهاي خوب را جذب كنيد. تمام حرف سر اين مطلب است كه سعي

كنيد در درون حوادث بد، فرصت‌ها را بيابيد و مهارت‌هايتان را بهبود دهيد. همه افراد

موفق،همواره روي آنچه ‌مي‌خواهند تمركز مي‌كنند و با تلاش زياد به آنچه مي‌خواهند مي‌رسند،

بنابراين موفقيت و شانس‌شان ‌تصادفي نيست. اكثر افراد موفق، صبح‌ها كه از خواب بيدار

مي‌شوند چند دقيقه را صرف فكر كردن به اهداف ‌و ارزش‌هايشان مي‌كنند. سعي كنيد مسئوليت

موارد بد و نامطلوب در زندگي خود را بر عهده بگيريد. اگر ‌اكنون در موقعيت ناراحت‌كننده‌اي

به سر مي‌بريد هرگز توان تغيير آن را نخواهيد داشت مگر اينكه واقعيت‌ را ‌بپذيريد كه اتفاقات بد

ايجاد شده را، شما خلق كرد‌ه‌ايد. به خود بقبولانيد كه شما هم مشكلاتي را ايجاد ‌مي‌كنيد، در اين

هنگام است كه شما مي‌توانيد آن شرايط را تغيير دهيد.

۱۲ راه برای حفظ روابط گرم و صمیمانه همسران !

راهکارهای هوشمندانه

هرگز فکر کرده اید چرا بعضی از زوجها اینقدر عاشق و صمیمی هستند؟ این به آن دلیل نیست که زندگی

آنها ایده آل است و هیچ مشکلی ندارند، بلکه نکته اینجاست که آنها نحوۀ حفظ روابط عاشقانه و جلوگیری

از فرسایش روزمرۀ آن را به خوبی می‌دانند. بیایید برخی از راهکارهای کاربردی آنها را با هم مرور کنیم

و سعی کنید از این نکات برای خوشبخت شدن و خوشبخت ماندن استفاده کنید.

۱- عاشق بودن را با هیچ چیز عوض نکنید. آگاهانه و با قصد قبلی تصمیم بگیرید عاشق باشید. هر

قدر بیشتر وانمود کنید که عاشقید، بیشتر خود را در اعماق یک زندگی عاشقانه خواهید یافت.

۲- اوقات خوش خود را مدام در ذهن مرور کنید. با همسر خود به گونه ای رفتار کنید که در روزهای

ابتدای آشنایی رفتار می‌کردید. لیستی از کارهای لذت بخش دو نفره اتان و آن چیزهایی که هر دو از آن لذت

می‌برید تهیه کنید و هر وقت به مورد جدیدی رسیدید، آن را به لیست اضافه کنید. برای این اتفاقات برنامه

ریزی کنید و سعی کنید موقعیت تکرار آنها را فراهم کنید.

۳- به همسرتان کمک کنید تا هروز بیش از روز قبل عاشق باشد. به او کمک کنید عاشقانه فکر

کند، عاشقانه زندگی کند و در عشق ورزیدن به شما احساس امنیت کند؛ به این ترتیب او با قلبی سرشار از

عشق به سوی شما خواهد شتافت و بدون ترس و واهمه و بدون آنکه در مورد عکس العمل شما، قضاوت

شما یا پس زده شدن از طرف شما نگران باشد، احساسات خود را به شما بازگو خواهد کرد. ستایش،

تحسین، و در آغوش کیشدن همسر، نکاتی کوچک با تاثیراتی بسیار بزرگ هستند….امتحان کنید!

۴- تنها تصمیم نگیرید. شما و همسرتان یک تیم هستید، بنابر این تا جایی که می‌توانید با هم و در کنار

هم باشید. باید احساس کنید که با همسرتان کامل می‌شوید و دو بخش از وجود یک نفر هستید، پس وقتی نیمۀ

دیگر وجودتان حضور ندارد، تصمیم گیری نکنید. شرایط را با هم بسنجید و با هم تصمیم گیری کنید ؛ در مورد

همه چیز، خواه موارد کوچک و خواه بزرگ باشد. خود را مشتاق سازش و سازگاری نشان دهید.

۵- در کنار همسرتان حضور قلب داشته باشید. تمرین کنید ذهن خود را به زمان حال متمرکز کنید.

وقتی در کنار همسرتان هستید، به کار، رنگ جدیدی که قرار است به آشپزخانه بزنید،و .. فکر نکنید.

۶- مراقب اندام و ظاهر خود باشید. برای موزون ماندن اندام خود و برای آنکه زیباتر بنظر برسید، وقت

بگذارید. این موضوع بسیار مهم است.

۷- هماهنگی و سازگاری را در خود تقویت کنید. زن و شوهر‌ها به محض آنکه دعوایشان می‌شود،

سراغ تفاوتهای دیگری با خود می‌روند در حالی که عاشقان شباهت‌های خود با طرف مقابلشان را از یاد نمی

برند و از تفاوتهای دیگری زیرکانه بهره می‌برند. برنامه ای بچینید که طبق آن هر بار یکی به نفع دیگری

کنار بیاید. اگر انتخاب شوهرتان منطبق با سلیقه و علاقۀ شما نیست، اعتراض و مبارزه نکنید، به یاد آورید

که دفعۀ بعد نوبت شماست.

۸- سرزنش کردن را از زندگی خود حذف کنید. یافتن راه حل، گذشت و مهربانی را جایگزین سرزنش

و سرکوفت کنید. باهم مشکلات را حل کنید ، کنار هم بنشینید، دستهای هم را بگیرید ، صورت یا موهای هم

را لمس کنید و به دنبال راه چاره بگردید. سرحال و بشاش باشید. به یاد دارید آخرین باری که با هم از ته دل

خندیده اید کی بوده است؟ یک فیلم کمدی، محیط مفرحی برای شما فراهم می‌کند و باعث میشود باهم و در

کنار هم بخندید و لحظات شادی داشته باشید.

۹- برای روابط زناشویی خود برنامه ریزی کنید. رابطۀ زناشویی خودجوش و خود انگیخته خوب است

اما زن و شوهرهای هوشمند می‌دانند که در این مواقع معمولا” آمیزش، بهترین حالت خود را نخواهد

داشت. عشق ورزی نیز مثل هر کار دیگری نیاز به وقت و برنامه ریزی دارد.

۱۰- حقیقت را صراحتا” به زبان بیاورید، آن را گفته شده فرض نکنید. ممکن است فکر کنید

می‌دانید قضیه چیست در حالی که از واقعیت امر فاصلۀ زیادی دارید. به همان ترتیب گاهی فکر می‌کنید

همسرتان باید خودش بداند و بفهمد که موضوع چیست ولی این هم عادلانه نیست. همیشه و با تاکید سعی

کنید سوء تفاهمات را برطرف کنید و با صریح صحبت کردن و رک بودن زمینۀ هر گونه سوء تفاهم و درک

نابجا را از بین ببرید.

۱۱- عادلانه و عاقلانه با هم بحث کنید. هر از گاهی، وقتی را به بحث کردن با هم اختصاص دهید.

مشکل پیش آمده را مطرح کنید، نقطه نظرات خود را بیان کنید و نظرات طرف مقابلتان را بشنوید و بدون

موضع گیری و سعی در به کرسی نشاندن حرف خود ، با هم بهترین راهکار را انتخاب کنید. اگر هر دو طرف

مطمئن باشید که دیگری قصد آزار شما را ندارد، پیشنهادات منطقی شما را می‌پذیرد، به علائق و

حساسیت‌های شما احترام می‌گذارد و بدون خودخواهی سعی در حل مشکل دارد، همه چیز به راحتی حل

خواهد شد.

۱۲-گاهی خانه را در اختیار همسرتان قرار دهید. حتی در عاشقانه ترین و صمیمی ترین زندگی‌های

زناشویی نیز طرفین نیاز دارند که گاهی تنها باشند. اگر روزی همسرتان خواست که تنها باشد ، این موقعیت

را برای او فراهم کنید. اگر روزی خواست بدون شما در کنار دوستانش باشد، حتما” قبول کنید و به او نشان

دهید از اینکه به او خوش بگذرد خوشحال می‌شوید. البته بهتر است بعد از بازگشت او هر دو در مورد

ساعاتی که با هم نبوده اید با یکدیگر صحبت کنید و آنچه که بر شما گذشته است را برای هم تعریف کنید. ف

فراموش نکنید اینها برنامه‌هایی است که گاه به گاه پیش می‌آیند و افراط در این برنامه‌ها نیز مثل افراط در

هر چیز دیگری، مشکل ساز خواهد شد.

رقص و تاثیر آن بر سلامت روحی و جسمی انسان (ادامه)

یکی دیگر از فواید عالی رقص، درمورد زندگی اجتماعی است. با اینکه تنهایی رقصیدن هم

فواید کافی برای سلامتی شما دارد، اما رقص گروهی و دو نفره باعث می شود علاوه بر این

فواید جسمانی، روحتان را نیز با پیدا کردن دوستی های تازه یا مستحکم تر کردن دوستی

های گذشته تقویت کنید. احساس عضویت داشتن در یک جمع، گروه یا اجتماع، یکی از

کلیدهای رسیدن به زندگی سعادتمندانه است. اگر موقعیت مهمانی رفتن برایتان پیش نمی

آید، می توانید با شرکت در کلاس های رقص، از این فایده ی این ورزش زیبا و ریتمیک نیز

استفاده ببرید.

اکثر سبک های رقص فواید زیادی برای تمدد اعصاب دارند. هنگام رقص می توانید ذهنتان را به

هر کجا که دوست دارید پرواز دهید و به آرامش درونی برسید. محققین دریافته اند که رقصیدن

مداوم، از بروز بیماری های روانی مثل افسردگی جلوگیری به عمل می آورد. همچنین فرد با

یادگرفتن حرکات و گام های دشوار رقص، به احساس موفقیت دست می یابد که برای تقویت

روحیه و اعتماد به نفس عالی است.

رقص یکی از قدیمی ترین شیوه های بیان احساسات آدمی است كه هنوز هم جای خاصی را

در زندگی انسان دارد. رقص در زمان های گذشته نیز در میان اقوام مختلف و در مناطق

گوناگون ایران و جهان به عنوان روش درمانی مورد استفاده قرارمی گرفته و بنا بر شواهد

باقی مانده، آگاهی زیادی در مورد قدرت جادویی آن وجود داشته است. استفاده از شیوه

رقص درمانی، به معنی امروزین آن، از سال های چهل میلادی در آمریکا رایج شده است. در

اين روش از هنر رقص و پایه آن یعنی حرکت، برای کمک به استقرار تعادل در

وضعیت روحی و جسمی فرد و ایجاد اعتماد به نفس در وی بهره جویی می شود .از آنجا که

خیلی ها با رعایت موازین اخلاقی و عرف جامعه به رقص علاقه دارند چه خوب است که با

فواید و کاربرد آن به صورت علمی آشنا شوند و از رقص برای بیهوده گذراندن اوقات خود و در

هر مکانی استفاده نکنند .از اواخر سال های هشتاد استفاده از امكان درمانى رقص در آلمان

مرسوم شد و در ۱۹۹۵ ميلادى اتحادیه رقص درمانی آلمان تأسیس گردید كه كار خود را بر

مبناى فلسفه وحدت انسان با جسم خودپايه ريزى كرده است. در آلمان امروزه درمانگران از

طریق رقص با گروه های مختلف سنی از کودکان گرفته تا بزرگسالان و افراد مسن، و در

موارد گوناگون،

برای نمونه در درمان مبتلایان به اعتیاد و یا بیماران مختلف روحی، این روش را بکار می گیرند .

رقص درمانی، یعنی درمان از طریق رقص و حرکت، که ترجمه ی Tanztherapie است، یعنی

رقص، اما نه به آن معنا که یک طراحی رقص وجود داشته باشد، بلکه هر حرکتی که با ریتم

انجام بشود، در این مجموعه می گنجد. یعنی کسی ممکن است فقط نشسته باشد و با پایش

روی زمین ریتم بگیرد یا صحبت کند و چشمهایش را بهم زند، همه این نوع حرکات با ریتم دراین

مجموعه می گنجند. یعنی همه ی این حرکات معنی دارند و به همین دلیل رقصنده هایی که

اوایل قرن گذشته رقص هایی را بوجود آوردند که خارج از ساختار رقص های کلاسیک مثل باله

و رقص های فولکلور بودند، و بر روی صحنه رقص هایی نشان دادند که فقط حرکتی را بازتاب

می داد که در آن گفتار در واقع درون رقصنده بود و بیشتر به تئاتر شباهت داشت، از آنجا

دریافتند که می شود از طریق حرکات و منتقل کردن احساسات

و اتفاقهایی که در درون انسان می افتد به بیرون، یک طریقه ی درمان پیدا کرد . رقص درمانی

البته سنت بسیار قدیمی دارد، در میان اقوام پیشین، مردمی که خیلی طبیعی زندگی می

کردند، مثلا رقص «زار» در ایران و یا رقص هایی که هنوز در میان برخی قبایل آفریقایی وجود

دارند. این سنت همیشه وجود داشته که از طریق حرکت و ریتم می شود درمان کرد.

همانطور که می دانید زمانی که یکنفر از لحاظ روحی یا جسمی مشکلی پیدا می کند، حرکات

و میمیک چهره اش تغییر می کند. بنابراین سلامتی با حرکات و فرم بدن و ریتمی که ما در آن

زندگی می کنیم در ارتباط بسیار مستقیم است .

رقص درمانی بشکل فردی انجام می گیرد و یا به صورت گروهی؟

این موضوع به عوامل زیادی بستگی دارد. یعنی شاید افراد خانواده ای به یک درمانگر مراجعه

کنند و مشکلی داشته باشند که درمانگر با آن ها بصورت جمعی کار می کند، در واقع در یک

گروه. یا اینکه افراد متفاوتی هستند که مشکل مشترکی دارند، آنها می توانند در یک گروه

رقص درمانی بشوند. ولی ممکن است کسی هم باشد که بخواهد به شکل انفرادی معالجه

شود. می توان در مجموع گفت استفاده از روش رقص درمانی مانند انواع روشهای درمانی

دیگر، هم بصورت جمعی و هم بصورت فردی امکان پذیر است

برای هیچ گروه خاصی نیست، یعنی می توان واقعا در تمام موارد از این روش استفاده کرد.

البته در موارد خیلی جدی بیماری های روانی که بیمار تحت درمان دارویی ست، باید این نوع از

معالجه را در تکمیل معالجه ای که بیمار تحت درمان آن است بکار گرفت. یعنی این نوع درمان

فقط می تواند بصورت تکمیلی کمک هایی بکند. در موارد دیگر شرایط فرق می کند، یعنی

وقتی که فرد مراجعه کننده به آنصورت اختلالات روانی ندارد که تحت درمان دارویی باشد، او با

هر مشکلی می تواند از شیوه رقص درمانی برای معالجه اش مدد جوید. برای نمونه فردی که

به افسردگی دچار است .

البته افسردگی هم در یک حالتش بیماری ست که درمان آن در بخش روانپزشکی، به اصطلاح

دارو ـ درمانی امکان پذیر است. ولی نوعی از آن وجود دارد که خیلی ها در زندگی روزمره می

توانند گرفتارش شوند. در هر صورت کسانی که در موارد گفته شده مشکلی دارند، می توانند

به درمانگر مراجعه بکنند. رقص درمان ها هم البته بخاطر اینکه بتوانند محدوده کارشان را

مشخص کرده و بطور تخصصی کار کنند، هر کدام در حیطه معینی عمل می کنند. فرض کنید

کسی که بیشتر با بچه ها و نوجوانان کار می کند و در زمینه درمان آنان تجربه کسب کرده،

دیگری در بیمارستانهای روانی تخصص اش را گرفته و او باز با بخش بیمارهای دیگر سروکار

پیدا می کند و همینطور به نسبت زیر مجموعه هایی که در مسایل روانی وجود دارد، درمانگر

هم حوزه کار خودش را تعیین کرده و در آن تجربه کسب می کند .

اصلا رقص درمانی در واقع برمی گردد به اولین حرکاتی که در انسان بوجود آمده، یعنی از

شکل گرفتن سلول تا تکامل جنین و تولد و حرکات اولیه ی نوزاد، همه ی اینها یعنی جریان یک

انرژی در طبیعت. حرکات روزمره ی ما هم از این جدا نیست، یعنی فرض کنید قلب حرکات و

ریتم خاصی باید انجام بدهد، این حرکات اگر منظم باشند شما احساس خوبی دارید

و اگر منظم نباشند، آن را حس می کنید و به یک پزشک مراجعه می کنید. حالات روحی هم

بی ارتباط با این جریان انرژی نیستند. در جایی که از انرژی درون جسم استفاده ی درستی

نشود، مشکل ایجاد می شود .

برای نمونه فرض کنید دهقانی که در مزرعه کار می کند و مرتب در فعالیت است. یعنی با

طلوع آفتاب بیدار می شود و با غروب آفتاب به منزلش برمی گردد و زندگیش ریتم خاصی را

دارد و تمام ارگانهای بدنش هم با این ریتم در ارتباط است و روحیه اش هم در ارتباط با همان

ریتمی است که خواب و نظم غذا خوردنش ونظم حرکاتش در کار دارند. حالا فرض کنید انسانی

که اینهمه انرژی دارد و این انرژی باید در گردش باشد، بشکلی محدودیت برایش ایجاد شود.

مثلا کودکی که اجازه ی بازی ندارد، یا اجازه ی هر نوع بازی را ندارد، مثلا نمی گذارند بدود یا

جایی برای دویدن ندارد و یا فرض کنید اصلا از او نمی خواهند که آن انرژیی را که دارد در

جریان بیندازد. این انرژی در بدن محدود شده و در آنجا ایجاد سد می کند. مسلم است که این

سد در روحیه نیز تاثیر می گذارد. زمانی که از طریقی این سدها را برداریم، فرض کنیم از

طریق حرکات خاصی یا آموزش موسیقی، و جریان این انرژی را دوباره تحریک کنیم، در آن

شخص احساس زندگی ایجاد می شود و باعث می شود این احساس در کار روزمره اش، در

درسش، در زندگی اش با افراد دیگر، با محیط اطرافش نقش بازی کند و کیفیت زندگی اش را

بالاتر ببرد .

زنجیر های اسارت و تعلق و وابستگی

یكی از اساسی‌ترین موانع ظهور حقیقت و قرار گرفتن در مسیر هدایت الهی، تعلقات و

وابستگی‌هاست. داشتنی‌های درونی و بیرونی. به راحتی نمی‌توانیم از دلبستگی‌های خود جدا

شویم. هر چقدر داشتنی‌ها و دلبستگی‌هایمان بیشتر باشد، حركت در مسیر هدایت الهی مشكل‌تر

است...

تعلق داشتن یعنی دربند بودن، به اسارت درآمدن، وابسته شدن، اینكه بودن یا نبودن چیزی

برایمان مهم است...

مال (پول و مادیات) همسر، فرزند (و...) انواع مشغولیت‌ها و سرگرمی‌ها، انواع اعتیاد‌ها(و...) 

از جمله بارزترین تعلقات بیرونی است.

اما چرا تعلقات در برابر جریان هدایت الهی مانع محسوب می‌شوند؟

ببینید انسان دارای میزان معیّنی انرژی است. میزان انرژی او به اندازه‌ای است كه بتواند او را

به اقلیم الهی، هستی لایتناهی و كمال مطلق بازگرداند. 

حالا وقتی این انرژی را كه (در فرمی‌از آن) به شكل توجه متجلّی می‌گردد، به چیزهای دیگری

معطوف كنیم، برای بازگشت به خداوند دیگر انرژی و توجهی باقی نمی‌ماند. دیگر پرواز به

سوی بیكرانگی عملی نیست زیرا نیرویی در بال‌ها باقی نمانده است. به همین دلیل است كه هر

چه تعلّقات ما بیشتر باشد، حركت ما به سوی خداوند و رستگاری، كندتر و ضعیفتر می‌شود و

البته عكس این قضیه نیز صادق است.

البته بعضی‌ها هستند كه می‌گویند ما انرژی كم نمی‌آوریم، هم به تعلقات خود می‌چسبیم و هم به

سوی خداوند می‌رویم!!! این گفته مثل آن است كه شخص بگوید با وجود آنكه وزنه‌های بسیار

سنگین به دست و پای من بسته شده، خود را از عمق آب به سطح آب می‌كشانم. روشن است

كه چنین چیزی در عمل رخ نمی‌دهد...

«داشتنی‌ها را دور بریزید. سبكبار باشید، تا به پرواز در آیید.»

  ... ریشه‌های رنج و ناراحتی‌های انسان دوری از حقیقت و سرچشمه‌ی وجود خود و خالی

شدن از حضور آگاهانه‌ی خالق متعال است. همه‌ی ناراحتی‌ها و فشارهای انسان از این خلأ

درونی سرچشمه می‌گیرد.

وابستگی‌ها و تعلّقات وسیله‌هایی هستند كه از طریق آنها می‌خواهیم به این رنج عمیق و این

ناآرامی‌ و اضطراب ذهن و قلب پایان دهیم. فكر می‌كنیم هر چه بیشتر جمع كنیم، هر چه بیشتر

داشته باشیم، نزدیك‌تر و غنی‌تر می‌شویم، امّا این توهّمی‌ابلهانه است.

دانسته‌ها  و داشتنی‌ها، مثل الكل عمل می‌كنند، ما را در مستی و ناهشیاری قرار می‌دهند تا بلكه

آنچه را كه هست، واقعیت زندگی و مسایل اساسی را فراموش كنیم. آنهم برای لحظاتی، و نه

برای همیشه. خوب، مسایل نه فقط حل نشده‌اند بلكه ریشه‌دارتر و گسترده‌تر شده و دیر یا زود

در پیش روی ما قرار می‌گیرند. داشتنی‌ها و دانستنی‌ها به ما كمك می‌كنند تا برای زمانی كوتاه

رنج و اندوه تنهایی و دور افتادگی كامل را حس نكنیم.معلوم است كسی كه درد نمی‌كشد، دیگر به

دنبال درمان نمی‌گردد. كسی كه فراموش كرده كه بیمار است طبیب می‌خواهد چكار؟!...

آن كسی كه در بند داشتنی‌ها و دانستگی‌های خویش است، احساسی كاذب از آرامش و امنیّت

نسبی «احساسی دروغین» از بی نیازی و قدرت بر او مستولی می‌شود. چنین شخصی مست

است و مست واقعیّت‌ها را نمی‌بیند. او خود را (هر چند نه در ظاهر) در عمل و در متن زندگی

بی‌نیاز از خداوند و اسرارالهی، احساس می‌كند. چنین شخصی چه بسا در برابر فرامین و

قوانین الهی طغیان و سركشی نیز می‌كند، كه البته در اغلب موار همین‌طور بوده است.

هر چه نیاز بیشتری را به خداوند حس كنیم خداوند در ما آشكار تر شده و به او نزدیك‌تر

می‌شویم. امّا شخصی كه «در اسارت متعلقات» خویش است، نیازی را به خداوند حس نمی‌كند و

اگر هم ظاهراً چیزی باشد، یا بسیار ضعیف است و یا تنها در كلام و توهّم. چنین شخصی به

معلّم نیازی ندارد(نیازی حس نمی‌كند) زیرا هدفش چیز دیگری است. گمان می‌كند كه آرامش و

راحتی را یافته، چون گمشدگی خود را هنوز درك نكرده. بنابراین (ظاهراً) به راهنما و راهنمایی

نیازی ندارد...

خداوند بزرگ و با عظمت است، پاك و مبارك است بنابراین در هر جایی و در هر كسی ظهور

نمی‌كند و متجلّی نمی‌گردد. خداوند برای خود همتایی نمی‌بیند و همتایی ندارد بنابراین در جایی

ظهور می‌كند كه از هر چیزی خالی باشد. وقتی درون و بیرون ما پر از داشتنی‌ها، خواستنی‌ها،

دانستگی‌ها و تعلّقات باشد، (نور) خداوند هر گز در چنین فضایی ظهور نمی‌كند.

ببینید اگر بخواهید در ظرفی كه پر از سم و زهر كشنده است، آب زلال شفابخش بریزید چكار

می‌كنید؟ آیا آب شفابخش را به روی سم می‌ریزید؟ البته كه این به دور از عقل است.

عاقلانه است كه اول ظرف پر از «سم و زهر را خالی كنید» سم را دور بریزید، درون ظرف را

خوب بشویید تا پاك شده و آثار زهر در آن محو شود،آنگاه آب شفابخش را در ظرف بریزید.

برای آنكه خداوند در انسان ببارد و وجود انسان را از نور خود پر كند باید همین كار را بكنیم.

می‌بایست همه‌ی زهرها و سم‌ها، همه‌ی دانستگی‌ها، تردیدها، برداشت‌ها، تصاویر، ترس‌ها

(و...) داشتنی‌ها، تعلقات، دلبستگی‌ها، مادیات، مشغولیات (و...) همه‌ی آنچه داریم را رها كنیم،

تا آنچه نداریم، تا شادی بزرگ و عظمت الهی به ما داده شود. باید خودخواهی را رها كنیم و

خداخواه شویم و البته خداوند، خود را به خواهنده‌ی خویش می‌دهد.

باید دور بریزیم، هر آنچه را كه دور ریختنی است و رهاكنیم آنچه كه رهاكردنی است.

باید این ظرف وجود را بشوییم تا اثری از سم و كثافات باقی نماند. حلاّل این سم، ادراك است. و

شوینده‌ی آن اشك دیده...

وقتی به چیزی وابسته می‌شویم و به ما تعلّق می‌گیرد، در واقع تسلیم آن چیز شده‌ایم. كسی كه

تسلیم پستی‌ها و ته مانده‌های دنیاست، تسلیم هوس‌ها و تمایلات تاریك خویش است. چگونه

ممكن است در برابر خداوند متعال كه بزرگیش تصورناپذیر است، تسلیم شود؟ آیا اصلاً چنین

كسی شایستگی انجام فرامین هدایت‌كننده‌ی الهی را دارد؟ و آیا اصلاً خداوند چنین اجازه‌ای به او

می‌دهد؟ بعید است، بعید، بلکه ناشدندی.

...امّا از كجا بدانیم كه آیا واقعاً به چیزی تعلّق داریم یا نه؟

چقدر به آن چیز مشغول هستید؟ بودن و نبودن آن چقدر برایتان مهم و باارزش است؟‌چقدر به

آن فكر می‌كنید و برایش تلاش؟ اگر آن را از شما بگیرند، چقدر ناراحت می‌شوید؟...

خوشا به حال كسی كه تنها به خداوند تعلّق دارد. علایق و تمایلاتش تنها به سوی خداوند است.

او مسلمان واقعی است. او به واقع در برابر خداوند تسلیم شده. تنها نزدیكی یا دوری از خداوند

برایش مهم است. شادی و رضایت پروردگار برایش ارزش دارد. تلاشش تنها در جهت رسیدن

به سرچشمه و خالق خویش است. او حقیقتاً خوشبخت است و رستگاری پاداش اوست. وصل

به خداوند و فنا و تولد در خداوند پایان كار اوست...

آیا منظور از تعلّق نداشتن این است كه گوشه‌ی عزلت گزیده و راه رهبانیت را در پیش گیریم؟!

مسلماًٌ خیر. هر چیزی كه خداوند به وجود آورده و به ما بخشیده نیكو و مقدّس است. هر فرصت

و امكانی كه به ما داده، تعالی‌بخش و رشددهنده است. همه چیز هدیه‌ی خداست. پول، همسر،

فرزند، پدر و مادر، لذت‌های آگاهی‌بخش، تفریح و استراحت. امّا اینها می‌توانند هم خوب و الهی

باشند و هم بد و شیطانی. آنگاه كه در بندشان باشید، شیطانی و هلاك كننده‌اند ولی هنگامی ‌كه

در عین «داشتن و دانستن» از داشتنی‌ها و دانسته‌های خود بی‌نیاز و رها باشید و در ورای آنها

(نه هم سطحشان یا پایین‌تر) قرار گیرید، وقتی بود و نبودشان تنها از آن جهت برایتان مهم

باشد كه منجر به نزدیكی به خداوند می‌شود یا دوری از او، آنگاه این داشتن و دانستن الهی

است، زیرا مانع ازپروازتان نمی‌شود، توجه شما را كه باید به خداوند اختصاص داشته باشد،

منحرف نمی‌كند، انرژیتان را كه فقط باید برای كشف اسرار الهی و حركت به سوی خداوند

باشد، هدر نمی‌دهد. اما بر حذر باشید، از خودفریبی،از توجیهات كاذب و موجه جلوه‌دادن اعمال

خود. اكثر كسانی كه ادعای بی‌تعلّقی، بی‌نیازی و عدم وابستگی به داشته‌ها و دانسته‌های خود

را داشته‌اند، در ادعای خود دچار اشتباه و خودفریبی گشته‌اند. از دام‌ هلاك‌كننده‌ی خودفریبی

غافل نباشید...

استاد حق

ﻗﺎﻧﻮن ﻣﻲﮔﻮﻳـﺪ : "ﺧﺪاوﻧـﺪ ﺑـﺮای ﺗـﻮ ﺑـﻪ گونه ای  تجسم می ﻳﺎﺑـﺪ ﻛـﻪ از او اﻧﺘﻈـﺎر داری ."  ﺑـﻪ ﺷـﻜﻠﻲ ﺑﺮاﻳـﺖ ﻇﺎھـﺮ می شود که او را خوانده ای. به

گونه ای ﺣﻀﻮر ﭘﯿﺪا ﻣﻲ کند که درباره اش اندیشیده ای. او در ﻗﺎﻟﺒﻲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﻲ شود که انعکاس و عینیت افکار و برداشت های توست...اﻳــﻦ

ﻣﻮﺿــﻮع، ﺑـﻪ ﺧﺼــﻮص درﺑــﺎره ﻇــهور و ﺗﺠلٌی ﺣﻘﯿﻘــﺖ از ﻃﺮﻳــﻖ اﺳــﺘﺎد ﺣـﻖ ﻛــﻪ از اﻧﻌﻄــﺎف و ﺷــﻜﻞ  پذیری خارق العاده ای ﺑﺮﺧﻮردار اﺳﺖ،

ﺻﺪق ﻣﻲ کند.

اﺳﺘﺎد ﺣﻖ در ارﺗﺒﺎط ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﻜﻠﻲ ﻇﺎھﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﻛﻪ درﺑﺎره او ﻣﻲ اندیشیم. آن ﻃﻮر ﻛـﻪ ﺑـﻪ او ﻧﮕـﺎه ﻣـﻲ  کنیم و می بینیمش، همانطور با ما رفتار می

کند.

ﻳﻜﻲ از وﻳﮋﮔﻲھﺎی اﺻﻠﻲ ﻣﻌﻠﻢ ﺣﻖ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ او ﻗﺎدر اﺳﺖ ﺧﻮد ﺑﺨﻮد و ﺑﻪ طور طبیعی به هر شکلی درآید. در ھﺮ ﻧﻘﺸﻲ ﻇﺎھﺮ ﺷﻮد و ھﺮ ﻓﺮﻣﻲ ﺑﻪ ﺧﻮد

ﺑﮕﯿﺮد . اﻳﻦ ﻧﻘﺶ و اﻳﻦ ﻓﺮم، ﻇﺎھﺮاً ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺑﺴﯿﺎر ﺧﻮب، ﻣﺜﺒـﺖ،  زﻳﺒﺎ و ﻳﺎ ﺑﻈﺎھﺮ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺪ و زﺷﺖﺑﻨﻈﺮ رﺳﺪ، اﻣﺎ واﻗﻌﯿﺖ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اﺳﺘﺎد ﺣﻖ در

وراء ﻧﻘﺶھﺎ و رﻧﮓ ها زیست میﻛﻨﺪ. "او" ھﻮﻳﺖ ﺣﻘﯿﻘﻲ ﺧﻮﻳﺶ را از ھﺮ ﺧﻮب و ﺑﺪی ﻣﺒﺮّا ﺳﺎﺧﺘﻪ. ھﻮﻳﺖ ﺣﻘﯿﻘﻲ او ﻧﻪﺧﻮب اﺳﺖ و ﻧﻪ ﺑﺪ زﻳﺮا در

ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻨﻲ اﺳﺘﻘﺮار دارد و ﺗﺜﺒﯿﺖ ﺷﺪه. اﻳﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ رﻧﮓھﺎ، ﻧﻘﺶ ها و فرم ھﺎ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻗﺎﻧﻮن ارﺗﻌﺎﺷﺎت اﻧﺠﺎم ﻣﻲ ﺷﻮد. ﻣﻌﻠﻢ ﺣﻖ ﺑﻪ گونه ای پرورش یافته

و ﺗﻌﻠﯿﻢ دﻳﺪه ﻛﻪ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺧﻮد و ﺑﻄﻮر ﻛﺎﻣﻼً ﻃﺒﯿﻌﻲ ﺑﻪ ﺗﻨﺎﺳﺐ ارﺗﻌﺎﺷﺎت ھـﺮﺷـﺮاﻳﻂ   - و در ارﺗﺒـﺎط ﺑـﺎ ھـﺮ ﻓـﺮد  - ﺗﻐﯿﯿـﺮ  ﺷﻜﻞ ﻣﻲدھﺪ. اﻣﺎ ھﻤﻪ اﻳﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ

ﺷﻜﻞ ھﺎ ﻇﺎھﺮی و اﻟﺒﺘﻪ دور از ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺑﻮده و ھﻮﻳﺖ اﺻﻠﻲ اﺳﺘﺎد ﺣﻖ در ﭘﺲ این نقش ها پنهان است...

ﻣﻌﻠﻢ اﺳﺮار ﮔﺎه در ﻧﻘﺶھﺎﻳﻲ ﻗﺮار ﻣﻲﮔﯿﺮد ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ رسد دچار گناه و انحراف استاو به ظاهر، گناهکار ﺗﺸﺨﯿﺺ داده ﻣﻲﺷﻮد اﻣﺎ در واﻗﻊ ﻧﻘﺶ

ﮔﻨﺎھﻜﺎر را ﺑﺎزی ﻣﻲ کند و ﺧﻮد در ورای ﮔﻨﺎه و ﺛﻮاب ﺳـﯿﺮ ﻣـﻲ کند. گناه زاﻳﯿﺪه جهل  و ﺗﺎرﻳﻜﻲ اﺳﺖ و وﺟﻮد اﺳﺘﺎد ﺣﻖ از ﻧﻮر و روﺷﻨﺎﻳﻲ ﺳﺮﺷﺎر اﺳﺖ.

ﻣﻌﻠﻢ ﺣﻖ ﺑﻪ ﻇﺎھﺮ اﻣﺎ ﺑﻪ طور خودانگیخته و ﻛﺎﻣﻼً ﻃﺒﯿﻌﻲ، ﮔﺎھﻲ ﺑﭽﻪ ﻣﻲ ﺷﻮد، ﮔﺎھﻲ ﺑﺰرگ. ﮔﺎھﻲ ﭼـﻮن ﭘﯿﺎﻣﺒـﺮ ﺧﺪا ﻣﻲﺷﻮد و ﮔﺎه ﭼﻮن ﺟﺎھﻞ و

ﻧﺎداﻧﻲﮔﻤﺮاه. ﮔﺎه ﺧﻮب ﻣﻲ ﺷﻮد و ﮔﺎه ﺑﺪ. زﺷﺖ و زﻳﺒـﺎ . ﻓﺮﺷـﺘﻪ و ﺣﯿـﻮان  . ﭘـﺎك و  ﭘﻠﯿﺪ. ﻣهرﺑﺎن و ﺧﺸﻦ. ﺳﺎده و ﺑﺴﯿﺎر ﭘﯿﭽﯿﺪه...

اﻳﻦ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ او و ﺗﺴﻠﯿﻢ در ﺑﺮاﺑﺮ اوﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺪ ﺣﺠﺎب ھﺎﻳﻲ را ﻛﻪ او ﺧﻮد را در آن ﭘﯿﭽﯿﺪه ﺗﺎ از ﭼﺸﻢ اﻏﯿـﺎر و  ﻧﺎﻣﺤﺮﻣﺎن، و از دﺳﺘﺮس ﺑﺪﺑﯿﻨﺎن و

ﺗﺮدﻳﺪﻛﻨﻨﺪﮔﺎن دور و ﻣﺤﻔﻮظ ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﭘﺎره ﻛﻨﺪ و ﻣﺎھﯿﺖ ﺣﻘﯿﻘﻲ او را آﺷﻜﺎر ﺳﺎزدﻧﺘﯿﺠﻪ اﻳﻦ آﺷﻜﺎری، وﺻﻞ ﺷﺪن ﺑﻪ او و ورود ﺑﻪ اﻗﻠﯿﻢ اﻟﮫﻲ اﺳﺖ.

آﺷﻜﺎری او ﺑﻪﭘﺮواز ﻣﻨﺠﺮ ﻣﻲ ﺷﻮد. او ھﺮﮔﺰ ﺑـﻪ زور و اﺟﺒﺎر، ﺑﻪ ﺣﺪس و ﮔﻤﺎن و ﺑﻪﻓﻜﺮ و ﺑﺮداﺷﺖ ﻇﺎھﺮ ﻧﻤﻲﺷﻮد ﺑﻠﻜﻪ اﻳﻦ ﻋﺸﻖ و ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺧﺎﻟﺺ اﺳﺖ ﻛﻪ ظهور او را موجب می گردد

تعلیم یکی

قيمت هر چيزي را با دوست داشتن آن مي‏توان نشان داد. هر چيزي را با تمام وجودت دوست داشته باشي براي تو خواهد بود و به زندگي تو خواهد آمد.

وقتي «يكي»(1) را مي‏خواهي، بيچاره مي‏شوي و چاره‏اي جز آن يكي نداري. اين بيچارگي نشانه‏اي از خواستن يكي است. اگر غير از يكي چاره

ديگري داشتي، خودت را بازي داده‏اي. تنها كسي عبور مي‏كند و مي‏يابد كه يك راه و فقط يك راه در پيش دارد. كسي كه چند راه دارد هرگز عبور

نمي‏كند و هرگز نمي‏يابد. او براي هميشه سرگردان مي‏ماند. وقتي بدون يكي تصور زندگي محال شد، آنگاه نشانه‏اي از ملحق شدن تو به يكي پديدار شده

است و پيوند جاودانه با يكي رخ‏دادنيست. و اگر زندگي بدون يكي قابل تصور باشد، همان زمان، ختم رابطه تو با يكي رقم مي‏خورد و دير يا زود نمايان

مي‏شود. يكي با چيزي هم عرض نمي‏شود و در كنار چيزي قرار نمي‏گيرد پس كسي كه مي‏گويد يا يكي يا چيز ديگر تنها ممكن است به خيال يكي برسد

نه خود آن. در برخورد با يكي بگذار همه پل‌هاي پشت سرت بشكنند زيرا بيشترين ضربه‏پذيري تو كه نشاني از اعتمادپذيري تو است از عشق تو خبر

مي‏دهد. خودت را با يكي بيچاره كن كه همه چاره‏هاي زندگي در يكيست و بيرون از آن خبري نيست. خودت را در يكي نابود كن كه هيچ نابودي و

ويراني در يكي راه ندارد. خود را در يكي تحقير كن كه چون يكي بسيار بزرگ است هر حقارتي در او به بزرگي بدل مي‏شود و هر بزرگي در او خوار

مي‏شود. يكي را از دست نده چون همه چيز را از دست داده‏اي. حتي همه جهان در برابر يكي هيچ است و پوچ.

...
و تو براي برخورداري از زندگي حقيقي او را، آن يكي را درياب و تسليم يكي باش. از يك راه برو و از يك راهبر تبعيت كن و به يكي وفادار باش. به

يكسو نگاه كن و يك صدا را بشنو. يكي را ببين و يكسان ببين. يك تعليم را بياد داشته باش و همه را از ياد ببر... معشوق تو يكيست. گمشده تو يكيست

جز او را نجو و نخواه. به يك قانون عمل كن و به يكي اتكاء داشته باش. يك تعليم بزرگ از همه تعاليم كوچك خوبتر است. همه خدايان مرده در برابر يك

خداي زنده، پوچ و ناچيزند. يك انسان يگانه بزرگتر از همه انسان‌هاي عالم است. اگر يكي را بداني، همه را دانسته‏اي. اگر يكي را يافتي همه را

يافته‏اي و اگر يكي را داشتي همه را داشته‏اي. او را بدان و او را بياب و او را داشته باش. او يگانه معلم زندگيست و يگانه مولاي تو. او... روح

خداست. هر كه از او آموخت و به او آميخت، زنده شد و از زندگي سرشار گشت. قلب خود را بگشا و بگذار او به روح‏ات بيايد و تاريكي‏هاي مرگبار

درونت را بزدايد. درونت را تنها با او پر كن تا او تو را از خود پر كند. او يكيست اما روح آسمان‌ها و زمين در اوست. پس آن‏كه با او يكيست با

آسمان‌ها و زمين در يگانگيست.


-1منظور از يكي، اشاره به خداوند زنده و حاضر (واحد؛ احد؛ فرد) است

تسليم الهي

ارتباط عاشق و معشوق چگونه است...

عاشق، تنها و تنها معشوق را می‌جوید. تنها او را می‌خواهد. او را می‌پرستدو او را می‌بیند. او همان چیزی را می‌خواهد كه معشوق می‌خواهد. در عاشق خبری از خودخواهی،

خود‌بینی، خودپرستی نیست. حتّی او خود آگاه هم نیست. منیّت عاشق، معشوق است و بس. عاشق دایماً با معشوق در ارتباط است. همیشه و در هر حال به او مشغول است و

به او توجه می‌كند. عاشق از معشوق خود غافل نمی‌شود. همیشه او رامی‌خواند، او را ستایش می‌كند و سپاسگزاریش متوجه‌ی اوست. عاشق، تسلیم معشوق است. قلب و

ذهن‌اش، نفس و عمل‌اش تسلیم معشوق است. او با تمام وجود با جسم و ذهن و روحش، معشوق را می‌خواهد و با او در تماس است.

عاشق در فكر راه‌های رسیدن به معشوق و نزدیكی به اوست. او درباره‌ی معشوق می‌اندیشد. عاشق، خودش را كنترل می‌كند، تمایلات و خواسته‌هایش را كنترل می‌كند تا از هر

اقدامی‌كه ممكن است برخلاف نظر معشوق باشد، پرهیز كند.

عاشق به هر آنچه كه با معشوق نسبت و ارتباطی داشته باشد، مهر می‌ورزد و احترام می‌گذارد.

قانون زندگی عاشق، معشوق است.

او از هر راهی كه بتواند و از هر طریقی كه میسر شود، به معشوق خدمت می‌كند. عاشق در هر شرایطی وظایف و تكالیف خویش را نسبت به معشوق می‌داند و به آن عمل 

می‌كند...

عاشق به معشوق خود ایمان و بلكه یقین دارد. او در معشوق خود تردید نمی‌كند و پر از اعتماد و اطمینان است. عاشق حتّی در درون خود نیز معشوق را دریافت می‌كند.

معشوق را در روح خود، به همراه دارد. معشوق روح عاشق و بلكه سراسر وجود اوست.

او معشوق را اصل خود می‌داند.

عاشق حتّی در درون خود نیز، به همراه معشوق می‌اندیشد و به تنهایی تفكر نمی‌كند. او در درون خود نیز با معشوق گفتگو می‌كند و نه با خودش.

عاشق در وجود همه، معشوق را می‌جوید، می‌بوید، می‌خواهد و می‌بیند. او همه را معشوق و همه‌ی وجود خود را نیز معشوق می‌بیند. او یگانه و یكسان می‌بیند، همه چیز را

در معشوق و معشوق را در همه چیز.

عاشق بیمار است و بیماری او عشق است. او بیماری مسری خود را به هر كه می‌رسد، منتقل می‌كند. او دریافته كه معشوق بهترین و خوبترین است و تلاش می‌كند این را به

دیگران نیز بفهماند و آنان را از جهل و اشتباهشان بیرون آورد و اینچنین به انتشار عشق می‌پردازد.

عاشق سعی دارد به همه‌ی جهان بگوید كه ببینید، معشوق من بهترین است. دوست داشتنی ترین است. بزرگترین است. تنها هدف است و تنها خواستنی.

عاشق تشنه‌ی اسرار معشوق است و با ناشناخته‌های معشوق حریص است و برای دریافت واقعیّت‌های زندگی معشوق حریصانه تلاش می‌كند...

او هر چیزی را كه مورد علاقه‌ی معشوق باشد، دوست می‌دارد و از هر چه او  روی‌گردان است، روی‌گردان است. بخاطر معشوق از همه چیز می‌گذرد و از هر تعلّقی رها

می‌شود.

عاشق در تلاش است تا ارتباط خود را با معشوق بیشتر و بیشتر و عمیق‌تر كند. سعی می‌كند كه در حضور معشوق، هر چه بهتر، خوبتر و كاملتر عمل كند. توجه‌ او لحظه به

لحظه بیشتر می‌شود...

عاشق خیره به سوی معشوق است. او با تمام وجود خود خیره و مجذوب معشوق است، با ذرّه ذرّه‌ی وجود خود. و معشوق در لحظه به لحظه‌ی زندگی او حضور دارد.

عاشق از هیچ چیز، جز دوری از معشوق، نمی‌ترسد، تنها ترس او تنهایی و رفتن معشوق است. عاشق شجاع‌ترین موجود این جهان است. تنها امید او معشوق و وصال

اوست.

عاشق فقط و فقط معشوق را می‌خواهد و نه جز او را. این "فقط و فقط" از اسرار عشق است، كه اگر "فقط و فقط، معشوق" نباشد، او دیگر عاشق نیست بلكه هرزه است و

هرزگی می‌كند. و سرانجام هرزگی هرگز وصل و یگانگی نیست، شور و سرور نیست. بلكه رنج و عذاب اینجا و آنجاست...

عاشق با حضور معشوق می‌خوابد، نفس می‌كشد، حركت می‌كند، بیمار می‌شود و می‌میرد.

خدمت عاشق، خالصانه و بی ریاست. خدمت عاشق، بدون توقع و انتظار است.

قصد عاشق، معشوق است، هدفش، راهش، اندیشه‌اش، كلام و عملش، دوستی و دشمنی‌اش، رضایت و غنایش همه و همه معشوق است و بس.

عاشق، وفادار است. وفادارتر از هر باوفایی. وفاداری عاشق به معشوق مانند وفای حرارت است به آتش. ذرّه‌ای خیانت، دوگانگی و جدایی در او یافت نمی‌شود. خیانت به

وجودش وارد نمی‌شود. همان طوركه تاریكی به نور وارد نمی‌شود. ‌عاشق ناگفته با معشوق عهد می‌بندد و دیگر حتی جهان را یارای خدشه‌دار كردن عهد او نیست.

آرام جان عاشق، یاد معشوق است. سرورش در رضایت معشوق و شورش در آغوش معشوق است.

عاشق كه به دوری مبتلا می‌شود، می‌گرید، دلتنگ است. رنجور است. سوز دارد. گداخته است و می‌گدازد. در روح خود ناله می‌زند و با بندبند وجودش معشوق را می‌طلبد و

فریاد می‌زند. زیرا او، مجذوب، مسحور و مسخّر معشوق گشته.

و سرانجام، عاشق در وجود معشوق می‌میرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد. پس عاشق در معشوق متولد می‌شود و خود، معشوق می‌گردد. معشوق نیز در عاشق آشكار

می‌گردد و عاشق در می‌یابد كه معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده. این گونه است كه عشق و عاشق و معشوق یكی می‌شوند، زیرا یكی بوده اند و یكی

هستند

 در حضور الهی، این چنین زندگی كنید، آنگاه رستگارید

ابر نـــورانـــی

روح خلاق را در انسان مانند توده متراكمی از ابر غلیظ  تصور كن.


این ابر، چشمه قدرت آفرینندگی است. عصارة همه قدرت‏هایی كه در آسمان‏ها و زمین است در این ابر نهفته و این ابر خود نهفته در انسان است. روح


آسمان در این ابر نورانی حمل می‏شود و خورشید و ماه و ستارگان وجودِ انسان در آن مستترند. هر چیزی كه به هر نحو در ارتباط با این ابر خلاق قرار


گیرد و با قدرت آفریننده آن در تماس باشد، بارور و فعال و دگرگون می‏شود. و هرگاه دعاها و قصدها و كلام انسان، و رؤیاها و آرزوهای او بتوانند از


این ابر خلاقه تغذیه كنند، به تحقق می‏رسند...


بارش‏های ابر خلاقه، شفادهنده و حلال است پس بر هر مسئله یا خواسته‏ای بریزد آن‏را شفا می‏بخشد و حل می‏كند. یگانه قدرت خلاقه‏ای كه در عالم


هست مربوط به همین ابر نورانی و خلاقه است كه در درون تك تك انسان‏ها نیز دمیده شده و می‏تواند جریان داشته باشد. هر قسمتی از وجود انسان و


هر موجودی كه تحت بارش یا تجربه این ابر احیاگر قرار گیرد زنده می‏شود. ابر نورانی زاینده است و هر چه بیشتر ببارد، بارش آن بیشتر می‏شود و


جریان آن گسترش می‏یابد. بدون تماس با این ابر خلاقه، هیچ خواسته‏ای به تحقق نمی‏رسد و هیچ قصدی سرانجام نمی‏یابد...


اگر نگاهت را بزرگ‏تر كنی می‏بینی كه در كل عالم فقط یك ابر نورانی و خلاق هست كه همه موجودات هستی غرق در آنند. همه هست‏ها در این هستی


نامتناهی غوطه‏ورند لكن ارتباط آنها و نحوة برخورداری‏شان از آن، متفاوت با همدیگر است. شكل ابرها هم در موجودات مختلف مثل هم نیست اما


اصل ابر در تمام آنها یكیست...


آبی كه از ابر پایین می‏آید، دارای همان توان بوجودآورندگی ابر است. آن آب، شفادهنده و دگرگون‏كننده است و می‏تواند احیاء كند...


برای عدة كمی از انسان‏ها، بارش‏های خوب و به هنگامی رخ می‏دهد و بركات و توفیقات و فیوضات الهی در زندگی‏شان وفور دارد.


اما در اكثر انسان‏ها، ابر خلاقه از بارش بازایستاده و نمی‏بارد. در آنها، گاهی ابر نورانی آن‏قدر دور رفته یا آن‏كه آن انسان‏ها آن‏قدر از او دور شده‏اند،


كه ظاهراً در آسمان‏شان ابری دیده نمی‏شود... در بیشتر مناطق خشكسالی شده و رویش زندگی دیده نمی‏شود و فقر و بی‏آبی مسلط گشته گاهی هم كه


در آنها می‏بارد یا رگبار می‏زند یا شبنمی از آن بر زمین می‏نشیند، آن باران تحقق‏بخش، صرف قصدهای بازی‏گونه و كارهای غیرضروری و


آشفته‏سازی‏ها می‏گردد...


باید به آنها گفت كه از این بارش‏های موقت و گذرا، از این توجهات و فیوضات ابر نورانی، تنها در جهت آماده‏سازی شرایط، برای بارش دائمی و


سرسبزی زمین زندگی و به جریان انداختن رودهای خشكیده استفاده كنید. همین باران‏های گاه و بی‏گاه را هدر ندهید. نگذارید بیهوده تبخیر شود یا در


بازی‏ها به مصرف برسد. آن‏را ذخیره كنید و در رگ‏های روحتان به جریان بیندازید. جایی‏كه رودخانه به زمین آب دهد، زمین زنده می‏شود و گیاهان


می‏رویند. آنگاه آسمان به نیاز و درخواست آن زمینِ زنده پاسخ خواهد داد و ابر دوباره و دگرباره می‏بارد.


زمین همسر آسمان است. وقتی آسمان فكر می‏كند كه همسرش مرده است دیگر برای او چه كاری بكند اما وقتی كه دید همسرش زنده است به


نیازهایش پاسخ می‏دهد و تنهایش نمی‏گذارد...


باد باید بوَزد و ابر را به حركت در بیاورد. این وزیدن از دمیدن دوباره روح الهی در انسان حاصل می‏شود. خدایا دوباره در انسان بدم. (از روح خود در


او دمیدیم) باید نْفَس الهی را از نفْس الهی دریافت نمود و روح الهی دوباره یافت. اگر باد بوَزد ابر به جریان می‏افتد. آنرا به‏صورت مه پایین می‏آورد و


همه چیز را در معرض آن قرار دهد. توجه به حضور خدا و بازگشت به او. باد می‏وزد و ابر می‏بارد اگر زمین متوجه آسمان شود. اگر زمین رابطه خود


را دوباره با آسمان بازیابد. زمین فراموش كرده كه همسر آسمان است. آن خاك مرده مثل هرزه‏ها شده. شوهران زیادی دارد اما در حقیقت تنها و


بی‏كس است. زیرا همه چیز او و همه كس برای او آسمان است و در آسمان است. او باید پیوند خود را با همسر حقیقی‏اش، با آسمان، برقرار كند و به


همه همسران موهوم و یاران دروغین‏اش نه بگوید و دیگر چیزی نگوید. انسان خاكی باید همه رفیقان زالوصفت و خونخوار را از زندگی خود بیرون


براند و همه درها و روزنه‏های زندگی خود را بر ابر نورانی بگشاید و به‏روی آسمان باز كند. این زمین باید تسلیم آسمان شود. به آنچه در آسمان و در


ابر نورانی مستتر است ایمان آورد و تمامیت خود را در اختیار آسمان بگذارد...


حتی اگر ابر روز و شب هم بارید كافی نیست. زندگی حقیقی تو در ابر تو است و اسرار تو در آنست به ابر خود بازگرد. او باید به درون ابر در اعماق


آسمان ساكن شود. باید در حضور آسمان و از حرارت آن، داغ شود، بخار شود و بالا رود بلكه در ابرها حل شود و به ابرها بپیوندد و خود، ابر شود.