خدا را یافتی؟ مسافر!!!!!!!!!

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌

گشت.

 نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌

و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در

جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

 مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد

یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌

كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

 به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌

بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌

گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،

كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 گفت : هیچ‌ چیز ندارم.

 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز

داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌

را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار

سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و

پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

 

امام علی (ع): آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است.

پل هاي زندگي

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي

ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته

سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ

تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در

خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه

کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا

وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که

از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين

مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه

گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت

بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در

کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار

کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن

آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن

نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي

دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....

یک روز بارانی

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار

دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت

تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت

کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود.

او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز

کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از

این استفاده کنم.

هوا داشت كم كم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: 'خدایا

کمکم کن'. در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد

ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین

جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم.

مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟

زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: 'خدایا متشکرم'

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

مرد سرش را برگرداند و گفت: 'نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از

زندان آزاد شده ام.'

خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!

زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز

حتماً به دیدنش برود.

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی

مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

 

 

نشانه بهشت و جهنم!!!!!!

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان

تمرکزش با صدای گوش خراش یک سامورایی به هم خورد: پیرمرد،

بهشت و جهنم را به من نشان بده.

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه راهب

بی­توجه به شمشیرش فقط  به او لبخند می­زند، برآشفته شد،شمشیرش ار

بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: خشم تو نشانه­ی جهنم است.

 سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او 

لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: این هم نشانه­ی بهشت.

من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!!!!!!!!!!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها درباره ی موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند...

وقتی به موضوع ((خدا)) رسیدند. آرایشگر گفت:((من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد))

مشتری پرسید:(( چرا باور نمیکنی؟!))

((کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا

این همه مریض میشدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و

رنجی وجود داشت. نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیزها وجود داشته

باشند.))

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمیخواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را

تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان

مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تاییده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده

بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:(( میدانی چیست؟ به  نظر

من آرایشگرها هم وجود ندارند.))

آرایشگر با تعجب گفت:((چرا چنین حرفی میزنی؟ من ینجا هستم من آرایشگرم. من همین الان

مو های تو را کوتاه کردم.))

مشتری با اعتراض گفت:((نه! آرایشگر ها وجود ندارند٬چون اگر وجود داشتند٬هیچ کس مثل

مردی که آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.))

((نه بابا٬آرایشگر ها وجود دارند!موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.))مشتری

تایید کرد:((دقیقا!نکته همین است. خدا هم وجود دارد!فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و به

دنبالش نمیگردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.))

بدون پشيماني و حسرت زندگي كنيد

پشيماني چيست؟

پشـيـمانــي احساسي توأم با يأس، نااميدي و نارضايتي است. احساس ندامت از انجام عملي يا غفلتي است.

به‌طور كلي، فردي كه هميشه با احساس پشيماني زندگي مي‌كند، هميشه به گذشته خود افسوس و حـــسرت

موقعيت‌هايي را مي‌خورد كه مي‌توانست طور ديگري رفتار كند. شـمـا تـنـهـا كـسي نيـسـتـيد كـه ممكن است به

گذشته افـسوس بخورد، به چيزها يا كساني كه از دست داده، به كارهايي كه كرده يا نكرده و... اين احساس

گاهي به همه ما دست مي‌دهد. مقدار مشخصي از آن اشكالي ندارد اما خوب است كه هر از گاهي نگاهي

بازنگرانه به زندگيمان داشته باشيم تا اطمينان يابيم كه مسير زندگي را درست طي مي‌كنيم اما اين احساس

مي‌تواند گاهي ناسالم باشد. وقتي اين عمل براي كسي به صورت عادت درآيد و هر كار كوچكي را مشكل

بزرگي فرض كند، اگر اين احساس بخواهد به افسردگي فرد منجر شود، به اين معناست كه فرد بيش از حد به

اين مساله بها مي‌دهد و زندگي او توأم از حسرت خوردن بر گذشته است.

احساس پشيماني و حسرت احساساتي كاملاً عادي هستند. براي همه ما پيش مي‌آيد. مساله مهم اين است كه

نگذاريم اين احساسات بر ما غلبه كند و زمام اختيار ما را در دست گيرد. چون باعث استرس و فشارهاي

روحي و رواني مي‌شود كه روي سلامتي جسمي و روحي ما تاثيرات مخربي از جمله سردرد، كمر درد و

مشكلات گوارشي مي‌شود. كنترل اين احساس، نياز به كمي تعادل شخصيت و داشتن ديدگاه و رفتاري سالم

است. چنين حسرت خوردني بـي‌فـايـده و پوچ است. به جاي حسرت خوردن بهتر است اعمال خود را قبول كنيد

و از آنها درس بگيريد.

۶ راه براي دوري از احساس ندامت و پشيماني

۱- همه چيز را كلي بررسي كنيد

هنگام تصميم‌گيري‌ها همه جنبه‌هاي مساله را بررسي كنيد، جنبه‌هاي مثبت و منفي. بررسي همه‌جانبه كار تا

حد زيادي از پشيمان شدن در آينده جلوگيري مي‌كند. هميشه كمي به خود فرصت دهيد، از تصميم‌گيري‌هاي

عجولانه بپرهيزيد. درست است كه بعضي چيزها خارج از كنترل شماست اما اگر درست برنامه‌ريزي نكنيد،

بايد منتظر عواقب بد آن باشيد. در نظر گرفتن جنبه‌هاي مثبت و منفي هر تصميمي، ممكن است هميشه باعث

نشود كه اشتباه كنيد اما اگر وقت گذاشته و خوب تحقيق كنيد و همه جوانب را بسنجيد، تا حد زيادي از حسرت

خوردنتان در گذشته جلوگيري مي‌كند.

۲- قاطع و محكم باشيد

وقتي تصميمي مي‌گيريد، بگذاريد اجرا شود. مطمئن باشيد و ترديد نكنيد. اجازه ندهيد كه مسائل حاشيه‌اي شما

را از تصميمتان منصرف كند.

۳-  اتفاقات را بپذيريد

واقعيت را بپذيريد. زندگي پر از حادثه است كه شما از آنها بي‌خبريد. بعضي از اين حوادث خوب هستند و

بعضي بد اما بايد مزه بدي را بچشيد تا خوبي به سراغتان آيد. ما نمي‌توانيم جلوي روي دادن اتفاقات را

بگيريم، بايد آنها را قبول كنيم و تا مي‌توانيم از آنها نهايت استفاده را ببريم.

۴- دست به عمل بزنيد

ببينيد حسرت چه چيزهايي را مي‌خوريد و هر چه مي‌توانيد براي از بين بردن آن انجام دهيد. اگر حسرت

مي‌خوريد كه در دوران دانشجويي زياد مسافرت نكرده‌ايد، همين حالا يك برنامه سفر براي خود درست كنيد.

كارهايي را كه انجام نداده‌ايد و حسرتش را مي‌خوريد، از همين الان انجام دهيد.

۵-  مثبت بينديشيد

ديدگاهتان را تغيير دهيد. درك كنيد كه اگر الان خوشحال و خوشبخت هستيد، براي تجربه كردن چيزهاي

بخصوصي بوده است. شما نتيجه تجربيات گذشته‌تان و پذيرش مثبت آنها هستيد. بله، مثبت انديشيدن هنگام

مصائب و سختي‌ها كار آساني نيست اما وقتي دوستي يا آشنايي را از دست مي‌دهيد، به جاي حسرت خوردن

به چيزهايي كه مي‌خواستيد به او بگوييد و نگفتيد، سعي كنيد به خاطره‌هاي خوبي كه با او داشته‌ايد بينديشيد.

۶- مثل افراد شكست‌خورده رفتار نكنيد

اگر چيزي را از دست داده‌ايد، حسرتش را نخوريد. آنچه از دست رفته، تمام شده است و ديگر برنمي‌گردد.

سعي كنيد به آينده و به موفقيت‌هايي كه مي‌توانيد به دست آوريد فكر كنيد.



نگران نباشيد، لبخند بزنيد!

هر چيزي كه در گذشته برايتان اتفاق افتاده، حكمتي داشته است. بايد سعي كنيد كه از آنها درس بگيريد و

براي آينده خود از اين تجربيات استفاده كنيد. فقط به حال و آينده فكر كنيد، چون گذشته، ديگر گذشته است و

نمي‌توانيد به عقب برگرديد. از هر لحظه زندگي لذت ببريد.

داستان معنوی

  زنی نیازمند با لباس های کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبارفروشی محله شد و

با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد.او به نرمی گفت که شوهرش

بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند .

صاحب مغازه، با بی اعتنایی ، محلش نکذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .

زن نیازمند ، درحالی که اصرار می کرد گفت:« آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول

تان را می آورم.»

صاحب مغازه گفت که نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار

گفت: « ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من.»

خواروبارفروش با اکراه گفت:« لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟»

زن نیازمند گفت:« اینجاست.»

« لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه ی وزنش، هر چه خواستی ببر.»

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن

را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.

خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر

نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبارفروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه

نوشته شده است.

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:« ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری،

خودت آن را برآورده کن.»

مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

زن خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:« تا آخرین پنی اش می ارزید.»

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

 

دعا بهترین هدیه ی رایگانی است که می توان به هر کس داد، و پاداش بسیار برد.

 

پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد: 

  • قلبتان را از نفرت پاك كنيد.
  • ذهنتان را از نگراني ها دور كنيد.
  • ساده زندگي كنيد.
  • بيشتر بدهيد.
  • كم تر توقع داشته باشيد.

 

هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند ،اما همه مي توانند از همين حالا شروع

كنند و پايان تازه اي بسازند.

 

وقتي ناراحتيد از اين كه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد،محكم بنشينيد و خوشحال باشيد.زيرا خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست.

 

شما نمي توانيد كسي را وادار كنيد كه دوستتان بدارد.اما مي توانيد به كسي تبديل شويد كه

دوستش مي دارند.

لذت بردن از زندگی

اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت

ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم

نیست كی باشد نباشیم...در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ..



 گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

 سعی كنیم بیشتر بخندیم.

تلاش كنیم كمتر گله كنیم.

 با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.

گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.

 بیشتردعا كنیم.

در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.

هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.

لذت عطسه كردن را حس كنیم.

قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.

زیر دوش آواز بخوانیم.

سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!

از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.

برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!

مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمع‌آوری كنیم.

در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

گاهی از درخت بالا برویم.

احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

 گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.

بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.

وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم

در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.

سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.

رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.

زیر باران راه برویم.

كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..

قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.

هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.

به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.

گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.

از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.

به آرامش ذهنی چگونه دست یابیم ؟

هر كه هستید و هر كجا زندگی می كنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت

كنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید. اگر كلام و رفتار شما قرین آرامش

باشد، بدون شك این ویژگی به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد كرد. به

خاطر داشته باشید برای رسیدن به این وضعیت، لازم است برخی قابلیت

های ویژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایجاد

نمایید. رعایت نكات زیر مقدماتی است كه به شما كمك می كند در این مسیر

گام بردارید :

1- یاد بگیرید كه گاه مسائل را رها سازید :

بدین معنا كه به هر مسئله ای دائما گره نخورید. وقتی همیشه و همه جا در فكر مسائل خود

هستید و به مرور آنها می پردازید، در واقع همیشه بار اضافه ای را با خود حمل می كنید كه این

خود سبب ایجاد اضطراب و استرس در شما می گردد. بیاموزید كه با یك ذهن رها و آزاد زندگی

كنید. این امر به شما كمك می كند كه با هر محرك كوچك و یا مانع جزئی آشفته نشوید.

2- به خود و خدای خود ایمان داشته باشید :

اگر چنین ایمانی را خود تقویت كنید به راحتی از عهده مشكلات زندگی برخواهید آمد و ثابت قدم

و مطمئن در راه رسیدن به اهداف خود گام خواهید برداشت.

3- مثبت اندیش باشید :

اگر از دیدگاه مثبت اندیشانه ای بهره مند نباشید، همه چیز می تواند بی فایده و بی ثمر باشد.

داشتن نگرش مثبت و امید، بهترین سلاح در مقابل ترس و اضطراب است.

4- نسبت به انتظارات و برنامه ریزی های خود واقع بین و منطقی باشید :

توانایی های خود را در موقعیت های خاص بشناسید و نسبت به عدم توانایی ها و ضعف های

خود واقع بین باشید. هر چقدر نگرش شما نسبت به مسائل زندگی منطقی تر باشد، به آرامش

بیشتری دست خواهید یافت.

5- نسبت به انسان ها، عشق بی قید و شرط خود را نثار كنید :

شما می توانید از دوستان، هم اتاقی ها و هم كلاسی های خود شروع كنید. یاد بگیرید كه آنها را

بدون قید و شرط دوست بدارید، در مقابل ضعف های آنها صبور باشید و خطاها و اهمال كاری

هایشان را ببخشید. هر چقدر نسبت به دیگران بخشش بیشتری داشته باشید احساس شادی و

رسندی بیشتری را تجربه خواهید كرد.

6- معنای فداكاری را لمس كنید :

دست بخشش داشته باشید ولی انتظار بازگشت نداشته باشید. دیگران را به شیوه خودشان

خوشحال كنید. به افراد بی پناه، یتیم و فقیر كمك كنید. برای آنهایی كه خواهان یاری شما هستند

پشت و پناه باشید و بدون آنكه منتی بر آنها نهید تكیه گاهشان باشید. هر چقدر بیشتر ببخشایید،

از الزامات و قید و بندها بیشتر رها خواهید شد.

7- افكار خود را بازسازی كنید :

در افكار و عقاید خویش نسبت به شخص خود، بازنگری كنید. بیاموزید در مقابل خویشتن

صبور باشید و ارزشها، استعدادها و مهارت های خود را ارج نهید. خود را بدون هیچ قید و

شرطی دوست بدارید. هر گونه ترس و تردید غیرمنطقی كه در مورد خود دارید، كنار بگذارید.

اگردیدگاه مثبت و سالمی را در مورد خود داشته باشید یاد خواهید گرفت كه خود را بدون قید و

شرط قبول داشته باشید.

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و

مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است

و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان

عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود

شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که

دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته

بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ

بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و

در دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و

بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا 

 چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت

تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و

ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه

برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس

درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار

شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را

تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را

زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و  

کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در

را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید و خودش را به

پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در

برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد..قصاب با

عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه

است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم..

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو

این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی

دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر
 
داشته های مان را بدانیم

سفارش مرا هم به خدا بکن!

می گویند ما به دنیا آمده ایم تا «آدم» شویم، بزرگ شویم و دستمان به میوه دانایی برسد.

می گویند ما به دنیا آمده ایم تا به «کمال» برسیم. حالا این که دقیقاً این «کمال» که می گویند

چیست و آدم چه طور می تواند به آن برسد، حکایتی طولانی است.

ما یک حقیقت وجود دارد. این که ما با تجربه هایمان بزرگ می شویم. تجربه های ما از زندگی

هر روز، ما را کامل تر می کنند. انگار ما پازل بزرگی باشیم که با هر تجربه کوچک و بزرگ،

قطعه ای از ما جایش را پیدا می کند و ما کم کم پر می شویم.


گاهی به خودم می گویم: «هی! اگه تو قرار بود یه سیب باشی، الان تو چه مرحله ای بودی؟!»

از خودم می پرسم: «هی!فکر می کنی،دانه ات جوونه زده بود یا نه؟! جوونه ات رشد کرده بود

یا نه؟ درخت شده بودی؟ شکوفه داده بودی؟ میوه ات رسیده بود؟ آخ! اگه یک درخت سیب

بودی ...!

گاهی با خودم فکر می کنم اگر یک درخت سیب بودم، تکلیفم معلوم بود. باید دست آخر سیب می

شدم. حتی این که چه جور سیبی هم می شدم، باز معلوم بود. مسیرم را می دانستم و همیشه توی

راه خودم بودم. اگر چه ممکن بود دانه باشم و کلاغ مرا بخورد و هیچ وقت جوانه نزنم. جوانه

باشم و پای کسی لگدم کند و هیچ وقت رشد نکنم. حتی سیب بشوم و کرم بذارم،خب این هم یک

جور بدشانسی سیب است. زندگی یک سیب هم برای خودش فراز و فرودهایی دارد.

اما من سیب نیستم. من آدم آفریده شده ام و تجربه هایم از تجربه های یک سیب، خیلی پیچیده تر

است. من نمی دانم که قرار است چه اتفاق هایی برایم بیفتد. تجربه های پیش روی من، فقط

منحصر به من است.

هیچ کس، حتی نزدیک ترین دوستم هم در تجربه های زندگی من شریک نیست. ممکن است او

خودش، بخشی از تجربه های من باشد. اما آنچه من از این زندگی دریافت می کنم ، با دریافت

های او متفاوت است.

گاهی از خودم می پرسم ، من چه قدر تحمل تجربه های سنگین را دارم؟ در داستان پیامبران

خوانده ام که هر کدام تجربه های سنگین و کمرشکنی داشته اند. بارها درباره رنج های مسیح(ع)

شنیده ام. صبر حضرت ایوب(ع) برای ما، ضرب المثل است و می دانم یوسف(ع) چند سال در

زندان ماند، یا چشم های یعقوب(ع) چه طور از دوری یوسف بی نور شد! ولی همه این تجربه

های سنگین را به این حساب می گذارم که آنها باید آبدیده می شدند، می ترسم.

از خودم می پرسم تو چقدر تحمل آبدیده شدن داری؟ چقدر تحمل از دست دادن داری؟ تا کجا،

اگر از دست بدهی، باز هم روی پاهایت می ایستی و به زندگی ادامه می دهی؟ چقدر تحمل بد

بیاری، بیماری،بی پولی، شادمانی، خوشبختی و درد را داری؟

چند بار می توانی در زندگی ات سر دوراهی قرار بگیری و درست انتخاب کنی و جلو بروی؟

چقدر می توانی در برابر قهرها، دشمنی ها، خستگی ها و درماندگی ها، همچنان لبخند بزنی و

ادامه بدهی؟ چه اتفاق هایی را می توانی تحمل کنی؟

به خودم می گویم ، اگر سیب بودم، می دانستم که سرنوشتم همین است. تلاش نمی کردم پرتقال

شوم. از اینکه موز به دنیا نیامده بودم، شرمنده و ناراضی نبودم. مدام هر روز تصمیم نمی گرفتم

که یک کار تازه بکنم ، یا نقشه جدید بکشم که چیز دیگری بشوم. اگر سیب بودم، می دانستم که

باید خورده شوم. آن وقت سرنوشتم را می پذیرفتم. نق نمی زدم و هی از دست کسی که می

خواست مرا بچیند، در نمی رفتم. اما من خوشبختانه سیب نیستم. آدمم و فرصت دارم زندگی را

طوری تجربه کنم که دلم می خواهد.

گاهی دوست دارم درباره خودم با خدا حرف بزنم. بگذار بهتر بگویم: گاهی دوست دارم سفارش

خودم را پیش خدا بکنم. دوست دارم به او بگویم تجربه های زندگی مرا نه کمتر از خودم و نه

بیشتر از خودم بیافریند. دوست دارم از او بخواهم کاری کند که به اندازه خودم و به اندازه تمام

خودم زندگی کنم.

دوست ندارم خام بمانم. مثل سیبی که همیشه آرزو داشت سیب شود، اما جوانه اش را یک گربه

لگد کرد و مرد . دوست ندارم تجربه هایم آن قدر سنگین باشند که هیچ وقت نتوانم از سختی شان

بیرون بیایم و در غمشان فرو بروم.

پایان داستان های پیامبران که شیرین است. یوسف(ع) از زندان بیرون می آید، یعقوب(ع) بینا می

شود. ایوب(ع) پاداش صبرش را می گیرد و مسیح(ع) عروج می کند. من هم دلم یک پایان

شیرین می خواهد. پایانی شیرین، اگرچه با تجربه هایی گاه به گاه تلخ!

با چه نامی تو را بخوانم دوست خوبم؟

خدایا! مدتی از دوستی مان می گذرد، اما من هنوز گیجم؛ گیج این دوستی.

راستش من یک مشکل دارم. آخر چه جوری بگویم؟

دوتا دوست باید خوب همدیگر را بشناسند وگرنه هیچ وقت نمی توانند دوستان خوبی برای هم

باشند، مگرنه؟

تو مرا خوب می شناسی؛ چون خودت مرا درست کرده ای. اما من حتی نمی دانم به چه اسمی

صدایت کنم؟

یا به چه اسمی صدایت بزنم بهتر است؟

راستی خودمانیم، تو چه قدر اسم داری، دلم می خواست هر روز با یکی از اسمهای قشنگت

صدایت کنم. کاش می دانستم کدام اسمت را بیشتر دوست داری.

شاید اصلاً یکی از راههای شناختت همین اسمها باشد.

اسمهای تو با اسمهای ما خیلی فرق دارد. اسمهای ما عین ما نیستند، خیلی از مردم اسمهایی

دارند که هیچ ربطی به خودشان ندارد؛ اما اسمهای تو، خودِ خودِ تو هستند.

اگر به تو می گویند رحیم، برای این است که واقعا مهربانی.

یا اگر سمیع و بصیر صدایت می کنند، برای این است که تو واقعاً می شنوی؛ واقعاً می بینی.

خدایا!

پس کمکم کن تا هر روز بگردم و اسمهایت را پیدا کنم.

از این به بعد اسمهایت را کنار هم می گذارم تا بتوانم بهتر بشناسمت.

هیچ وقت فکر کرده ای چرا خدا این همه اسم دارد؟

اسمهای خدا چه چیزی را درباره خدا نشان می دهد؟

می توانی چند تا از اسمهای خدا را بنویسی؟

تو کدام نام خدا را بیشتر دوست داری و وقتی خیلی خیلی دلت می گیرد، او را با کدام اسمش

صدا می زنی؟

از آنِ خداوند است نیکوترین نامها. او را بدان نامها بخوانید.

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم


خدا پرسيد : پس تو ميخواهی با من گفت و گو کنی ؟


من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد .


خدا خنديد :


وقت من بی نهايت است…………..


در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی؟


پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟


خدا پاسخ داد :کودکی شان.


اينکه آنها از کودکی شان خسته می شوند.


عجله دارند که بزرگ شوند.


و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند.


………..اينکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند


و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.


اينکه با اضطراب به آينده می نگرند


و حال را فراموش می کنند


و بنابر اين نه در حال زندگی می کنند و نه در آينده.


اينکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گويی هرگز نمی ميرند


و به گونه ای می ميرند که گوِيی هرگز زندگی نکرده اند.


دست های خداوند دستانم را گرفت


برای مدتی سکوت کرديم


و من دوباره پرسيدم:


به عنوان يک پدر


می خواهی کدام درس های زندگی را


فرزندانت بياموزند؟


او گفت : بيا موزند که آنها نمی توانند کسی را وادارکنند که عاشقشان باشد.


همه ی کاری که آنها می توانند بکنند اينست که


اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.


بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.


بياموزند که فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخم های عمِيقی در قلب آنها که دوستشان داريم ای ايجاد کنِيم


اما سال ها طول می کشد که آن زخم ها را التيام بخشيم


بياموزند ثروتمند کسی نيست که بيشترين ها را دارد


کسی است که به کمترين ها نياز دارد.


بياموزند که آدم هايی هستند که آنها را دوست دارند


فقط نمی دانند جگونه احساساتشان را نشان دهند .


بياموزند دو نفر می توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند وآن را متفاوت ببينند.


بياموزند که فقط کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند


بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.


من با خضوع گفتم :


از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم.


آيا چيز ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟


خداوند لبخند زد و گفت :


فقط اينکه بدانند من اينجا هستم.


هميشه.